(`'•.¸ღآرزوی یک قلب شکستهღ ¸.• '´)
با اینکه قلبم را شکستی ولی باز هم دوستت دارم..
باعرض سلام دوستان نهایت عزیز ممنون از ورود تان در سایت من امیدوار هستم ایام عید را به خوبی وخوشی سپری نمائید...عید تان مبارک امید خوش باشین.. وای برمن که حتی همون سنگ دل در عید هم نیامد عید قربان است خدایا هرکسی دست یارخود بوسد من غریب بی کسم من دست غم غم دست من بوسد عید در حسرت تو............ اای کاش میدانستی دنیا با این همه وسعتش بیتو جای برای ماندن من ندارد اگر میدانی... پس چرا از کوچه تنائی هایم گزرنمی کنی..چرا..؟؟؟؟ درحقیقت دوزخ است این عمردرتقدیرمن کاش در ایام طفلی زهرمیگشت شیرمن ْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْ به وقت مرگم اگر تازه می کنی دیدار به هوش باش که هنگام آن رسیده بیا انسان چرا به آرزوهایش نمی رسد...چرا...؟ مرگ دل ای زهره ! ای الهه سنگ دل آخرچنین خواستی که دل من نیز بمیرد. فرمان دادی که نهال جوانی من بخشکد وگیسوانم درخشنده گی های خود را از یاد ببرد. امروز خود را در آینیه نگریستم نه اشکی برایم مانده بود و نه لبخندی چگونه باور کنم که روزگاری همین چهره قبله نظربازان بود.؟ راستی آیا دفتر زیبای من برای همیشه بسته شده ؟ آخر من که هنوز پنجمین هشت سال عمر را بسر نرسانده ام چسان باور کنم که دیگر کسی دوستم نخواهد داشت.؟ ای زهره جاویدانی ! این گیسوان بریده خود را که در کمربند خویش هلقه کرده ام بتو هدیه می کنم زیرا همه عمر بتو وفا دار بودم ازین پس نیز وفادار خواهم بود اما دیگر دنباله عمرم را بحساب زتده گی نخواهم گذاشت زیرا دوران زیبائی بسر رسیده است. این آخرین شعر بیلیتیس خدمتگزار وفا دار الهه عشق است . **********************-..-**-..-************************ zindagee زنده گی برگ زرد است بنام عشق آئینه شکسته است بنام دل زنده گی غم بزرگی است بنام جدایی زنده گی فریاد بلند است بنام آه زنده گی داستان بی سرانجام است بنام مرگ چگونه فراموشت کنم... تو را که سالها در خيالم سايه ات را مي ديدم و طپش قلبت را حس مي کردم و به جستجوي يافتنت به درگاه پروردگار دعا مي کردم که خدايا.... پس کي او را خواهم يافت چگونه فراموشت کنم... تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم برايم تمامي اسمها بيگانه شدند و همه خاطرات مردند دستم را به تو مي دهم قلبم را به تو مي دهم فکرم را نيز به تو مي دهم بازوانم را به تو مي بخشم ... نگاهم از ان توست و شانه هايم را ديگر نپرس براي من بیگانه اند و تمامي لحظات تو را مي خواهند و براي عطر نفسهايت دلتنگي مي کنند چگونه فراموشت کنم.... تو را که قلب سبزم را به تو هديه کردم که حتي نوشته هايت همرنگ نوشته هايم باشند پيشترها سبز را نمي شناختم بهتر بگويم... با سبز رفاقتي نداشتم سبز را با تو شناختم و دلم ميخواهد که با ياد تو هميشه سبز بنويسم ... دلت را به من بده فکرت را به من بده سرت را روي شانه هايم بگذار بيا عطر کلماتت را ميان هم تقسيم کنيم .... . . . هرگز هرگز هرگز فراموشت نمي کنم ........... اي کاش براي آخرين بار دستان تو را در دستم لمس مي کردم ... (توسط رشادسیار عزیز ) من نبردم از یاد لحظه ی زیبایی که تو من را به فراسوی نگاهت بردی ودر آن لحظه ی روییدن عشق من فقط غرق در آهنگ صدایت بودم ولی افسوس که بردی از یاد قلب تنها وترک خورده ی من که فقط مال تو بود بهانه خواندن من چه خوبه باتو زندگي ( توسط زنده گی)
وقتی خدا میگه باشه چیزی را که دوست داشته باشی بهت میده ( توسط.....عزیز ) آری ... این پنجره بگشای که صبح می نویسم تا بداند ... می نویسم تا بداند تنها و بی کس مانده ام در شهر غربت می نویسم تا بداند در فراقش روزها مثل شبها برایم سرد و تاریک است می نویسم تا بداند روزی تمام هستی و نیستیم از او بود می نویسم تا بداند در فراقش غرق خون ها گردیده ام می نویسم تا بداند روزی همدمم ناز نگاش بود کجاست تا ببیند همدمم کام سیگار است می نویسم تا بداند خیلی تنهام
تو بی خبر معصوم و پاک رفتی چه زود اون کس که تو را از من گرفت به عشق قسم عاشق نبود در آخرین نگاه ات اشک چشم هایم را آزادی مرد باور نکرد حرفم با خداست چرا کسی صدات نکرد... ندا رفتی و در چشمهای تو قلبم را شکست چون پروانه شد بر لاله ی ایمان نشست ندا فانوس تو نور همه دنیای ما عشق آزادی و خورشید در فردای ما عشق آزادی و خورشید در فردای ما عشق فردای ما... شبی ناگهان از تو تنها شدن شب ِحس ِای کاش فردا شدن شب ِجان ِبارانم آتش گرفت شب ِ بغض ِ کهنه زبانش گرفت شب ِ تکه تکه غرورم شکست دلم – متن سنگ ِصبورم – شکست شبِ آینه تا شد از دیدنم پُر از وحشت ِمرگ ، خوابیدنم همین لحظه هایی که ناباورند مرا تا مزار ِخودم می برند کسی مرده در من که مومن نبود سزاوارِآغوش ِ ممکن نبود کسی مرده در من که بیگانه نیست ستایشگر ِقلب ِ دیوانه نیست کجایی تو ای عطر ِ بخشودگی به دادم برس ، مُردم از زندگی رسیدن به آرامش ِبی کسی در این ناگهان تلخ و تنها شدن به دادم برس ،صبح ِ فردا شدن حریقی که پایان ِاین بستر است شکفتن در آغوش ِ خاکستر است با باد خواهم گفت... حکایت نامهربانیت را تا از هر کویی که می گذرد آنرا بخواند تا شاید روزی از سر کوی تو نیز بگذرد و بخواند ، قصه ای را که برایت آشناست... به یاد خواهی آورد مرا ، نگاه یخ زده ام را و روزی که دنیا را بر سرم خراب کردی به یاد خواهی آورد... به یاد قصه ای خواهی افتاد که نامهربانی تو و سکوت من آخرین برگشت بود به یاد خواهی آورد... کسی را که همه دنیای تو بود قسمهایی که خوردی عهد هایی که بستی و قلبی را که شکستی همه را به یاد خواهی آورد... با باد خواهم گفت حکایت نامهربانیت را... ای شکست خورده سلام برتو... لعنت به اقبال بدم ***لعنت به این بخت سیاه ازعاشقی و خوبیهایش***چیزی ندیدم غیر آه چرا دوباره آمدی*** تازه کنی گذشته ها نمک بپاشی در دلم***پنبه کنی در رشته ها اگه نمی خوای قلب من***پس برای چی صدا زدی یه روزمی گی نروبمان***یک روزمیگی خیلی بدی چرا می خوای که بشکنی *** هر ثانیه تو این تنو نه می کشی نه میگذری ***زنده به گورمی خوای مرا مرا ببخش عروسکم *** اگه نبودم لایقت اگه جسارت کردمرا ***گفتم که هستم عاشقت بدان وبرایم فرشته ای ***حتی اگه بگی برو تا آخرین ذره جان *** رها نمی کنم تو را خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام كجا رفته اي بهترينم تو رفتي زمان رفت اندوه تا آسمان رفت تو رفتي چمن خشك شد برف باريد تو رفتي درختان ز تن جامه كندند و باد آمد و برگ ها را فنا كرد مرا اينچنين زارو تنها به توفان گم كرده منزل سپردي مرا اينچنين با غم دل نهادي و رفتي رفتي و رفتي
عید تان مبارک ![]()




اي کاش يک بار ديگر در چشمان همچون دريايت نگاه مي کردم ......
اي کاش براي آخرين بار حس تو را در مورد خود مي دانستم ...............
اي کاش براي اولين بار سر روي شانه هاي پر مهرت مي گذشتم.................
اي کاش در کنارم مي ماندي و مرا تنها نمي گذاشتي ........................
و اي کاش همان گونه که من تو را دوست داشتم تو هم مرا دوست داشتي.......
قسمت توسفر شد و قسمت من آوارگی
بهانه خواندن من بارفتنت چي کار کنم
بجاي خواندن بخدا ،فقط بايد دعا کنم
وقتی میگه صبر کن چیزه بهتری را بهت میده
وقتی میگه نه . داره بهترینو واست آماده میکنه
می درخشد پس این پرده ی تار
می رسد از دل خونین سحر بانگ خروس
وز رخ آینه ام می سترد رنگ فسوس
بوسه ی مهر که در چشم من افشانده شرار
خنده ی روز که با اشک من آمیخته رنگ


؟ جانم
من عشق را در تو 
تو را در دل 
دل را در موقع تپیدن
وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم
من غم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم
من بهار را به خاطر شکوفه هایش
زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم
من دنیا را به خاطر خدایش
خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم




فراسوی ِانکار و دلواپسی

تا قطره ها را تا نزدیکی عصر
حس کنند
چیزی شبیه یک اتفاق ساده
در باغچه کوچکی
سر به زیر انداخت و هیچ کس
غم کهنه آفتابگردان را
حتی مثل حادثه ای نپذیرفت
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگين، به ياد اون همه ترديد
به ياد آسمونی که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس
نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اينکه نبندی دل به رؤيا ها
بدونی بی تو و با تو، همينه رسم اين دنيا
خداحافظ خداحافظ
همين حالا
خداحافظ![]()

.jpg)
| Design By : Night Skin |


